تبليغاتX
شبنورد

درحسرت یک دعای کودکانه !

مادربزرگم – كه خدابيامرزدش – مي گفت وقتي بچه ها سرگرم بازي هستند دوتا فرشته از آنها مواظب مي كنند تا نيفتند يا آسيبي به آنها نرسد...

 

درحسرت یک دعای کودکانه

 

چند شب پيش به اصرار بچه ها آنها را به پارك بردم - بگذريم كه كجا و چه پاركي و چه فضايي كه جاي طرح آن در اين پست نيست و اميد وارم در آينده فرصتي دست دهد تا شرح ظلمي كه بر كودكان ما در اين برهوت شهر بي صاحب! مي رود را براي ثبت در تاريخ و افسوس آيندگان بنويسم !- درزمين بازي نيمه تاريك كودك دوساله ام را سوار برتابي كرده بودم كه هيچ اميد و اطميناني به رفت و برگشتش نبود و هر آن امكان سقوط بر سطح آسفالت سخت !! زمين بازي كودكان! ميرفت ... ناگهان به ياد گفته مادر بزرگم افتادم كه فرشته ها مواظب بچه ها هستند... در اين اضطراب و افكار بودم كه آواز كودكانه تاب تاب عباسي فرزندم توجهم را به خود جلب كرد. خیلی برایم تازگی داشت گويا براي اولين بار بود كه اين ترانه كودكانه را مي شنيدم.

تاب تاب  عباسي

خدا منو نندازي

اگه منو بندازي

ديكه نميام بازي

دقيق تر شدم و دوباره این ترجیع بند عاشقانه کودکم را به گوش جان شنیدم که:

تاب تاب  عباسي

خدا منو نندازي !

اگه منو بندازي

ديكه نميام بازي !

خداي من! چه گفتگوي زيبايي ؛ چه دعاي خالصي و چه راز و نياز بي پيرايه و نابي .

شاید ما بزرگ سال ها! اگر می خواستیم چنین دعایی بخوانیم اینچنین پرتکلف می سرودیم که :

بارخدایا  تو خودت فرموده ای که من بازي کنم! ؛

 - و من براي رضای خاطر تو و اجراي فرمان الهی تو بازي مي كنم! ؛

- پروردگارا ؛ای خدای همه بازی ها و بازی کنندگان !: اين را هم ميدانم كه فرشتگانت در اين بازي مواظب من هستند و خواهند بود ؛

- اما باز هم  از تو مي خواهم كه مرا سلامت بداري چون اگر آسيبي به من برسد ديگرنميتوانم بازي كنم!

پس آنوقت چگونه کاری کنم که رضای تو در آن باشد ؟!

... آرامشي دوست داشتني وجودم را فراگرفت و چنان در لذت اين دعاي كودكانه و رمزيابي  آن غرق بودم كه اصلا فراموش كردم كه تاب غير استاندارد است و زمين آسفالت سخت است و...

... خدايا كاشكي براي رهايي از انبوه مشكلات و سختي ها؛تنهايي ها و نيازهايم ؛ شعري كودكانه بلد بودم و با جسارت و قدرت آن را زمزمه ميكردم و به آرامش مي رسيدم ...   

نوشته شده توسط عباس شافعی در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 2:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یادش به خیر معلم کلاس اول 


ضمن بزرگداشت یاد و زحمات تمام معلمانی که در آموزش و تربیت من نقش داشته اند و با تبریک روز معلم به همه آموزگاران دلسوز نوشته زیر  که چندی پیش در یکی از نشریات نیز چاپ شده بود را به رسم ادب به ساحت معلم کلاس اولم تقدیم و  در این پست می گذارم.


 - يادش به خير معلم كلاس اول -  هنوز به سن مدرسه نرسيده بودم ، پنج سال ونيم  سن داشتم و يك وجب ونيم قد ،يك كتاب فارسي اول دبستان با لبه هاي تا خورده و جلد پاره زير بغل مي گرفتم و دنبال كلاس اولي ها راه مي افتادم و با اشتياق به مدرسه محتشم كه نزديك خانه امان بود ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در یکشنبه 1387/02/15 ساعت 1:15 بعد از ظهر | لینک ثابت |
  سگان رها و سنگ های بسته !!


مدتی است حس نوشتن مانند یخبندان زمستان بی نظیر امسال در من یخ زده و ایضا در بسیاری از دوستان وبلاگ نویس ! البته یخ زمستان و یخ های دیگر وقتی دست به هم می دهند اوضََََاَََََََع حسابی یخ تو یخ می شود!...

ولی حالاکه صحبت یخ و زمستان شد !! این حکایت ظریف زیرکانه و  بجای سعدی را یک بار دیگربا هم  بخوانیم تا زمستان تمام شود و... و  آنان که اهل اشارت باشند  هر آنچه را که باید از نا نوشته ها درمی یابند!!  تا بعد...


حکايت
شاعري پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در شنبه 1386/11/06 ساعت 12:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آقای ناظم ما هم رفت!


...چند روز است در حسرت اينكه آن روز جلو عابر بانك  چرا نشناختمش و دستش را نبوسيدم مي سوزم  اميدوارم شما به اين حسرت دچار نشويد و اگر معلمتان را مي شناسيد تا دير نشده برويد زانو بزنيد دستش را ببوسيد و در آن لحظه زيبا براي من هم دعا كنيد كه از اين افسوس و حسرت مدام رهايي يابم  ....


آقای سید پور ناظم مدرسه ابتدایی ما بود جوانی سرحال و با نشاط با سبیل های بلند و چخماقی ریش های سه تیغه کرده و موهای پرپشت فری ! که تازگی ها یک ژیان صفر قرمز رنگ هم خریده بود! خیلی پرجذبه بود همه بچه ها ازش می ترسیدند ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در پنجشنبه 1386/10/06 ساعت 9:46 قبل از ظهر | لینک ثابت |

ديدار با چهره ای  ماندگار وگمنام!

دوباره فرش و باز حدیث عاشقي !

 

نواي سوز ناك و آواز غم انگيز زن قاليباف بر فضاي اتاق نيمه تاريك قاليباف خانه حكمراني   مي كند:

 به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی

در این زمانه ندیدم رفیق یک رنگی

دستان زن بي اختيار و بيگانه از آواز سوزناكش در بازي ماهرانه اي با  تارو پود و خامه هاي رنگي  نقش هايي بديع مي آفريند كه اگر نباشي و نبيني باورت نمي شود كه خالق آن نقوش زيبا و آن بوستان طرب انگيز؛ صاحب اين صداي سوزناك و غم انگيز است ...

هر از چند گاهي زن آوازش را با كلام موسيقايي نقشه خواني عوض مي كند :

يكي ام وانه دوتا گلي

سه تا وانه يه آبي جاش

يه دوقي يم جا سرمه اي

....

 اين فضايي است كه قرار است در آن عكس هايي بگيرم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در دوشنبه 1386/08/21 ساعت 10:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

گفتگو با آخرین بازمانده نسل رنگرزان سنتی کاشان:

اين فصل؛ خزان رنگرزان است

حدود یکسال و نیم پیش به همراه یکی از بستگان که دانشجوی  رشته فرش بود و در شیوه های رنگرزی سنتی تحقیق می کرد؛ فرصتی دست داد تا به دیدار پیرترین بازمانده رنگرزان سنتی کاشان برویم ...

... آن روز پیرمرد خیلی خسته بود و حوصله و رمق گفتگو با ما را نداشت؛ قرار دیگری برای چند روزر بعد گذاشتیم.

آخرين بازمانده نسل رنگرزان كاشاني ديگر نيست!!

...با پیرمرد که دیدار کردم در نظر داشتم گفتگو با او را چاپ کنم گفتگو را تنظیم کردم اما فرصتی پیش نیامد...

...تا اینکه یک سال ونیم بعد ( اواخر مهر ماه 86) یکی از عکس های این رنگرز پیر را در بین فایل هایم پیدا کردم؛ دوباره به فکر انتشار مصاحبه افتادم چند پرینت از عکس ها گرفتم و به قصد تازه کردن دیدار با پیرمرد  و بازنویسی مصاحبه به بازار رنگرزها روبری آب انبار آقا سید حسین رفتم در کارگاه باز بود و هیچ کس آنجا نبود. یا الله گفتم و وارد کارگاه شدم به آخر کارگاه که رسیدم شاگرد باسابقه رنگرز که یک سال ونیم پیش قرار گفتگو را برایمان تنظیم کرده بود از در وارد شد و تا من را دید شناخت. گفت:«چه عجب؟» سلام کردم و گفتم:«آمدم سری به شما و حاجی بزنم.» خنده تلخی کردو گفت :«دیر آمده اید حاجی یکسال پیش مرد...!! سید حسین قهاری ادامه داد:«از وقتی با موتور تصادف کرده بود دیگر اصلا حال و حوصله نداشت ... هیچ مریضی یی هم نداشت یک دفعه گفتند کلیه هاش مشکل داره و بعد فوت کرد...عکس ها را به سید حسین میدهم؛ اشک در چشم هایش حلقه می زند، با بغض می گوید :« فکرکنم بیست و سوم آبانماه سالش باشد...»

همین.

    


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در یکشنبه 1386/08/06 ساعت 12:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به بهانه برگزاري نمايشگاه كامپيوتر كاشان

اول شهروند الكترونيك بعد باقي قضايا!

 

نمایشگاه کامپیوتر کاشان شلوغ بود اما...

 

24 تا 27 مهرماه نمايشگاهي با عنوان« نمايشگاه تخصصي كامپيوتر» به همت جمعي از دست اندر كاران اين رشته در كاشان برگزار شد آنچه دليل نوشتن اين ياداشت است نه نقد شكلي و محتوايي نمايشگاه است (كه آن در جاي خود قابل نقد است) بلكه بررسي نحوه تعامل و ارتباط  شهروندان كاشاني با رويدادي اين چنيني است. چراكه وقتي از اغلب غرفه داران اين سوال پرسيده مي شد كه تا چه اندازه به اهداف خود (بگذريم كه به نظر مي رسيد بسياري از غرفه ها هدف مشخصي براي شركت در نمايشگاه نداشتند) رسيده اند عموما نا راضي بودند و برخي به صراحت مي گفتند حضور و تعداد بازديد كنندكان خوب و چشمگير بوده ولي هيچ فايدي تخصصي و عملي نداشته است.تا جايي كه يكي از غرفه داران به خبرنگار ما مي گويد :« بدليل اينكه كاشان مراكز تفريحي ندارد اغلب بازديد كنندگان به قصد تفريح و گذراندن ساعاتي همراه با خانواده از اين نمايشگاه بازديد مي كنند و فقط حضور فيزيكي خوب و شلوغ است .»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در شنبه 1386/07/28 ساعت 8:22 بعد از ظهر | لینک ثابت |

شما را با حالتان تنها مي گذارم!

به اين عكس نگاه كنيد

 به اين عكس نگاه كنيد 27 سال پيش وقتي گفتند دشمن به كشور حمله كرده با اينكه 6 تا بچه قد و نيم قد داشت و آنهارا خيلي هم دوست مي داشت ( اين رامن نمي گويم دوباره به عكس نگاه كنيد) همه را رها كرد و به جنگ رفت، مي بينيد پسر كوچكش چه دستي به كمر زده و براي پدر چه نازي مي كند؛ آن ديگري به بوسه پدر برگونه برادرش حسادت مي كند و در انتظار است پدر اوراهم در آغوش بكشد و نوازش كند؛ مادر بچه ها هم كه نمي خواهد بچه ها اشك هايش را ببينند در كوشه اي خود را پشت چادرش مخفي كرده و هنوز كه سالها از آن روز مي گذرد در حسرت يك وداع مي سوزد... مرد رفت و مردان رفتند؛ جنگيدند و دشمن را زمين گير كردند بعضي شهيد شدند، عده اي مجروح و كساني هم اسير و جمعي مفقود و...، سالها بعد كه بچه ها ديگر بزرگ شده بودند و هركدام براي خود جواني بودند جوياي نام و نان؛ خبر مي رسد كه استخوان هاي پدر شما را در فلان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در جمعه 1386/07/06 ساعت 10:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |

(این یاداشت با عنوان خاطرات و مخاطرات در -کاغذ اخبار- ویژه نامه نشریات محلی کاشان به مناسبت روز خبر نگار منتشر شده است ) 

اوایل پاییز سال 74 نمایشگاهی از توانمندی های صنایع شهرستان کاشان در ارومیه برپا شده بود . چند روز قبل از افتتاح نمایشگاه  به اتفاق جمعی از دوستان به ارومیه رفته بودیم و قرار بود مسئولین شهرستان با یک هواپیمای چارتر مستقیم از فرودگاه کاشان به ارومیه پرواز کنند و فردای آن روز نمایشگاه  باحضور آنها افتتاح شود .

... برای استقبال به فرودگاه ارومیه رفتیم  هواپیما تازه به زمین نشسته بود و همشهریان کاشانی که جمعی از مدیران ادارات و سازمانهای مختلف شهرستان بودند به طرف پاویون فرودگاه در حرکت بودند از ميان جمعیت حمید رضا چاکری رییس وقت اداره ارشاد که از دور مرا دیده بود با دست  اشاره کرد و ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در پنجشنبه 1386/06/01 ساعت 9:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

در حاشيه بي سروساماني مديريت در شهرداري كاشان

بلديه كاشان؛ كشتي طوفان زده ي بي ناخدا

در حالي كه اين روزها در آستانه يكصدمين سال تاسيس  بلديه در كشور هستيم  بلديه كاشان در هاله اي از ابهام و نابساماني به  سر مي برد.

داستان از آنجا شروع مي شود كه پس از استعفاي شاعري اولين شهردار شوراي دوم كه حدود يك سال و اندي بيشتر شهرداري را تاب نياورد؛ طباطبايي به عنوان دومين شهردار  شوراي دوم  به وزارت كشور دولت خاتمي معرفي مي شود در همان ايام نيز وزارت كشور اعلام كرده بود كه ايشان شاخصه هاي لازم براي شهرداري كاشان را ندارد سر انجام با رايزني هاي گسترده برخي سران راست كه آن آيام نفوذ معنوي داشتند ، طباطبايي به صورت مشروط  مورد تاييد قرار گرفت و...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس شافعی در شنبه 1386/05/13 ساعت 8:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article